تبليغاتX
قاصدکهای گمنام

قاصدکهای گمنام

حوزه رياست جمعيت هلال احمر:
 هلال احمر ايران بيش از يك هزار بسته غذايي در ميان قحطي زدگان سوماليايي توزيع كرد

دكتر محمد عباسي گفت: گروه ارزياب اين جمعيت بيش از يك هزار بسته غذايي در ميان مردم قحطي زده كشور سومالي توزيع كرده است.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه دوم شهریور 1390 ] [ 11:21 ] [ محسن رحیمی ] [ ]
[ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ] [ 14:29 ] [ محسن رحیمی ] [ ]
 
به نام خدایی که در همین نزدیکی است

با اهدای سلام


خاطره ای از شهید همت: محو سخنان حاج همت بوديم كه در صبحگاه لشگر با شور و هيجان و حركات خاص سر و دستش مشغول سخنراني بود. مثل هميشه آنقدر صحبت هاي حاجي گيرا بود كه كسي به كار ديگري نپردازد. سكوت همه جا را فراگرفته بود و صدا فقط صداي حاج همت بود و گاهي صداي صلوات بچه ها. تو همين اوضاع صداي پچ پچي توجه ها را به خود جلب كرد. صداي يكي از بسيجي هاي كم سن و سال لشگر بود كه داشت با يكي از دوستاش صحبت مي كرد. فرمانده دسته هرچي به اين بسيجي تذكر داد كه ساكت شود و به صحبت هاي فرمانده لشگر گوش كند توجهي نمي كرد. شيطنتش گل كرده بود و مثلا مي خواست نشان بدهد كه بچه بسيجي از فرمانده لشگرش نمي ترسد. خلاصه فرمانده دسته يك برخوردي با اين بسيجي كرد. سروصداها كار خودش را كرد تا بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هايش را قطع كرد و پرسيد : « برادر! اون جا چه خبره يك كم تحمل كنيد زحمت رو كم مي كنيم . » كسي از ميان صفوف به طرف حاجي رفت و چيزي در گوشش گفت . حاجي سري تكان داد و روبه جمعيت كرد و خيلي محكم و قاطع گفت : « آن برادري كه باهاش برخورد شده بياد جلو. » بسيجي كم سن و سال شروع كرد سلانه سلانه به سمت جايگاه حركت كردن . حاجي صدايش را بلند تر كرد : « بدو برادر! بجنب » بسيجي جلوي جايگاه كه رسيد حاجي محكم گفت : « بشمار سه پوتين هات را دربيار » و بعد شروع كرد به شمردن .بسيجي كمي جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند. بعد پوتين اون بسيجي را گرفت و توش آب ريخت بسيجي متحير به حاج همت نگاه مي كرد بعد حاج همت پوتين پراز آب را به دندان گرفت و آب داخل اون رو نوشيد. و گفت : فقط ميخوام بدونيد كه همت خاك پاي همه بسيجي هاست و بسيجي پس از اين حرف همانطور متحير نشسته بود.
خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات کربلای یک


چه زیبا بر روی کلاه خودت نوشته بودی:" وما رمیت،اذرمیت ولکن الله رمی"، بعد از نبردی سخت، در گرمای طاقت فرسا، چه زیبا شده بودی، خسته بودی، اما چه باک از خستگی، از چهره نورانیت خواستم عکس بگیرم ، چهره ات که از جاذبه های آسمانی سرشار بود با لبخند دلربایت عجین شد، انگار مرا به میهمانی آسمان دعوت کردی، احساس کردم در راز جاودان خاطرات جنگ ، تو را نه در دریچه دوربین بلکه در قلبم ثبت می کنم تا هرگز از یاد نروی. عزیز دلم، تاب درنگ نداشتی، آمده بودی تا کوله بار دیگری از گلوله های آرپی جی را در کوله پشتی ات بگذاری و دوباره به شکار تانک های دشمن بروی، در زیر رگبار دوشکای دشمن و تیر مستقیم تانک آنقدر با صلابت و استوار راه می رفتی ، انگار از روی زمین به آسمان قدم می گذاشتی. از تو پرسیدم چند تانک شکار کرده ای؟ لبخند زنان از نذرت گفتی، یادم است گفتی امروز نذر کرده ام یک دوجین تانک بزنم، با بلند کردن دستت به یک ردیف تانک دشمن اشاره کردی ، انگار می خواستی به دیگران بفهمانی که این تانک ها سهم من است ، شتاب نکنند تا نذرت ادا شود.
همجون تیری  از کمان رها شدی، و به قلب دشمن یورش بردی، با تو همراه شدم ، تانک های دشمن در شهر مهران سردرگم شده بودند، سوراخ هایی که بر روی دیواره های شهر به واسطه گلوله های مستقیم تانک ایجاد شده بود به من این فرصت را می داد تا بتوانم از دل آن عکس بگیرم.
می دویدی ، می نشستی ، برمی خواستی و استوار و محکم قبضه آرپی جی را بر شانه ات می گذاشتی و با آتش تیر هایت تانک ها را امان نمی دادی، تعداد تانک هایی که توسط تو و بچه ها به آتش کشیده می شد، آنقدر زیاد شده بود که  دیگر مجال تکبیر گفتن به یاران را نمی داد.
جست و خیز تو در میان تانک ها ، گویای آن بود که رقصی چنین میانه میدان آرزوست.پروانه وار بر گرد شعله های آتش جاری بودی ، انگار در طواف خانه عشق پر وبال می زدی، به تو می نگریستم انگار نظاره گر سماع عاشق با معشوق بودم.
پ .ن. :
1-«و ما رمیت اذ رمیت و لكن الله رمی» (انفال / 17) یعنی آن گاه كه تو ای رسول ما تیر انداختی، ‌تو نبودی بلكه خدا بود كه تیر انداخت. در این آیه در عین حال كه تیر اندازی را به آن حضرت نسبت می‌دهد (اذ رمیت) آن را با عبارت (و ما رمیت) و نیز (و لكنّ الله رمی) از آن حضرت نفی می‌كند.
مشابه این تفاوتها در مسئله اعجاز پیامبران الهی هم آمده كه گاهی به طور مطلق به خود آنها بدون تقیید به اذن خدا نسبت داده شده است و گاهی به آنها همراه با اذن خداوند و گاه نیز حصر در خداوند شده است.
2- امام به آیه شریفه ( ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی )  نظر داشته اند و حماسه فتح خرمشهر را به صورت حکمت مجسم معارف این آیه تلقی کرده اند .
توضیح مختصر آن که حالتی که در مواجهه اولیه با این آیه به مخاطب دست می دهد ، نوعی بلاتکلیفی است که بالاخره ما تیر را زده ایم یا نه ؟ دیگر تو شلیک نکردی . و این است که اگر مهران آزاد شد دیگر در مرتبه ربوبی عالم این تو نیستی که آزاد کردی، آن خداست که مهران را آزاد کرد . باری ، امام یک رهبر عارف و حکیم بود که رزمند گان جنگ را نیز در صقع ذات ربوبی مشاهده می کرد .

خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات نصر هفت

در میان عکس هایم دلبسته یک عکس از یک بسیجی با نام احمد هستم، فلسطینی بود و به عشق امام خود را به جبهه های حق علیه باطل رسانده بود، احمد از شیعیان مخلصی بود که سعادت دیدار با او در عملیات نصر هفت نصیبم شد، فارسی کم می دانست، کلماتی را هم که می دانست در عشق به امام و افتخار بسیجی بودن در رکاب امام زمان خلاصه می شد. هرگاه از امام صحبت میکرد ، دستش بر روی قلبش جای می گرفت و این نشان یک عشق واقعی بین عاشق و معشوق بود.در طول مسیر طولانی که پیاده در دل خاک کردستان عراق به عمق دویست و پنجاه کیلومتر طی کردیم، بارها در کنارش راه رفتم یا نشستم تا از رایحه خوش بودن با یک بسیجی فلسطینی بهره ببرم، یادم است به او می گفتم که من هم آرزو دارم به فلسطین بروم، و چقدر آرزوهایمان به هم نزدیک بود، احمد فلسطین را در آن زمان در جبهه های ما یافته بودو چه زیبا گفته اند:" شرف المکان بالمکین"، اعتبار مکان ها به انسان هایی است که در آن زندگی می کنند و چه زیبا می توان این دو وادی را در جایگاه عشق به معبود با هم مقایسه کرد، فضاهایی که تنها با شهدا معنا می شوند . احمد مثل بچه های بسیجی خودمان عاشق بود، گرچه بسیار جوان بود اما چه روشن دریافته بود که این عشق در جبهه های ما ظهور کرده است. احمد انسی عجیب با امام داشت. ای امام تو را با خدا چه عهدی بود که از این چنین کرامتی برخوردار شدی که عاشقانت از دورترین مکانها به دنبال تو می آیند، حالا که می اندیشم ،می بینم زمان، بستر جاری عشق است تا انسان ها را در خود به خدا برساند و حقیقت تمام آنچه در زمان حدوث می یابد باقی است.  جبهه چه در ایران یا فلسطین حرم رازبا خداست و پاسداران این حریم شهدایند؛ شهدایی كه در آن چشم مكاشفه بر جهان غیب گشودند؛ شهدایی که همسفران عرشی امام بودند و اکنون میزبان اویند. هنوز نجوای حزن انگیز زیبای شعرعربی احمد در درونم طنین انداز است ، نجوایی که با اسم امام خمینی و کربلا کامل می شد. او برای من همچون بسیجیان دیگر، سربازی بود که قلعه عشق را فتح کرده بود. اصلا جبهه ما و فلسطین قطعه هایی از خاک کربلایند،هر که می خواهد کربلا را بشناسد باید حقیقتی را که شهدای ما دریافته بودند را دریابدکه در زمانه ما در حقیقتی به نام امام خمینی (ره) جاری شده بود، یادم است احمد می گفت هنوز امام را ندیده است ،اما مطمئنم از عطر امام سرشار بودو بقایش را نیز به بقای امامش وابسته می دید.
پ .ن.
1-مدتها بود دودل بودم که این مطلب را در وسعت کوچک وبلاگم بگذارم یا نه، اما به نظرم رسید آنانکه نا آگاهانه بلندگوی کریه استکبار می شوند ، وفریاد زشت "نه غزه نه لبنان" را سر می دهند، آیا می دانند که در کربلای ایران غیور مردانی از فلسطین پا به پای رزمندگان ما می جنگیدند، از خدا می خواهم این مفهوم را که تنها در عشق به ولایت جاری و ساری می شود در دل آنها نیز روشن کند. هر چند دشمنان زخم خورده این نظام سخت در تلاشند تا دلها را از عشق جدا کنند.
2- شهید بزرگ آوینی چه زیبا گفت:" من و تو مرده ایم . یادآوران در جست وجوی گمگشته خویش به اردوگاه كرخه می روند . شعرشان اگر چه بس مغموم می نماید ، اما شعر مستی است . آنان را كه می خواهند با نظر روانكاوانه در این سرمستان میكده عشق بنگرند هشدار باد كه مبادا نشانی از یأس در آنان بجویند . یأس از جنود شیطان است واینان وارسته اند از آن جهانی كه در سیطره شیاطین است . كرخه خرابات است واینان خراباتیانند و گریه ، آبی است بر دل های سوخته شان . گریه اوج سرمستی است و اگر امروز روزگار فاش گفتن اسرار است ، بگذار اینان نیز فاش بگریند . امام كو كه به تماشای رهروان خویش بنشیند ؟ "

3-- گل واژه های این مطلب از شهید بزرگ آوینی است.
4- این مطلب در روزنامه وطن امروز نیز منتشر می شود. 

خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات کربلای پنچ

علی جان، عباس عزیزم، دلم در هوای دیدن روی ماهتان سخت بی تاب است، این روزها حسی غریب در میان خاطرات لحظه های خوب بودن با شما، ترنم خیالم را به خاکریزهای آسمانی شلمچه می برد، پلک هایم را روی هم می گذارم، شاید بتوانم دوباره احساستان کنم، می دانم در امتحان بزرگ عشق مردود شده ام، شرمنده ام، جا مانده ام، هر بار با دیدن تصویرتان سرگشته و حیران می شوم، همچون کبوتران بال شکسته بر خاک زمین افتاده اید، ساکت و خاموش!، می دانم که زمین فانی دیگر برای شما کوچک شده بود، آنقدر کوچک و حقیر که به آسمان آبی و زلال کوچ کردید، و من سرمازده از عمق جانهای یخ بسته برای فرار از قلبهای مسخ شده باز به شما پناه می آورم، چگونه شب را سحر کنم؟ علی و عباس عزیزم، چه زیبا به وصال حق رسیدید، حفره های گلوله در بدن شما چه زیبا شب را شکافت و طلعت زیبا و درخشان قصرهای بهشتی را بر رویتان گشود، عزیزانم، غمگینم، می ترسم، از فراموشی و غفلت و اوهام سرد دنیا در هراسم.علی شاه آبادی و عباس حصیری و همه آن هزاران ستاره کهکشان عشق، می دانم که خیلی ها فراموشتان کرده اند، می دانم که ما را ثمرات نسلی سوخته می پندارند، به درستی می فهمم که منظورشان از نسل سوخته چیست، از نسل سومی ها شکوه ندارم، از بعضی از هم نسلانم ناراحتم که جاذبه های سخیف دنیای فانی آنها را از عشق بزرگی که در شهادت و ایثار معنا پیدا می کند دور کرده است، و با چهره های کریه در رسانه های بیگانه فریاد هل من ناصر می زنند، به قول شهید بزگ آوینی:" بگذار کرمها در باتلاقهای پاییزی خوب پرورده شوندو زمین و آسمان را در همان لجنزار عفن بجویند."
عزیزانم ، سکوت شما هزاران فریاد نهفته در خود دارد، که تنها آن را که فهم شنیدن باشد، در می یابد.
عاشقانه منتظرم تا مرا به سوی خود بکشانید و ببرید...
این روزها سخت بی تابم...
پ.ن.
1- در عکس ، علي شاه آبادی و عباس حصیری هستند كه در عملیات کربلای5 با اصابت گلوله  دشمن به شهادت رسیده اند.
2- به زودی مجموعه عکس های شهدا به همت عزیزانم آقایان علي اصغر داودآبادي فراهاني، فرهاد سليماني، اسماعيل عباسي، سيدعباس ميرهاشمي و فرزاد هاشمي از ميان هزاران قطعه عكس در کتابی مشتمل بر 277 عکس ، توسط بنیاد حفظ و نشر آثار دفاع مقدس به چاپ می رسد.این عکس نیز در دل این کتاب جای دارد. آنچه اين مجموعه را در نوع خود متمايز مي سازد، تلاشي است كه براي جمع آوري و عرضه اطلاعات مربوط به هر عكس در كنار اثر انجام پذيرفته كه استفاده دقيق تر و وسيع تر محققان و پژوهشگران را از اين كتاب ممكن مي كند.
3-- گل واژه های این مطلب از شهید بزرگ آوینی است.
 
خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات کربلای یک

عزیز دلم ، ای یار، همدم و مونس تنهاییهای من، ای مهر درخشان خاطرات من! یادم هست تیر مستقیم دشمن در شانه ات نشسته بود، انگار حفره ای که از آن خون می جوشید، روزنه ای از بهشت را بر تو گشوده بود ، یادم است درد می کشیدی اما یا با معبودت راز و نیاز می کردی ، یا ساکت و آرام می شدی، وقتی سکوت می کردی دلم پر از آشوب می شد، دیگر تحمل دیدن پریدن حتی یک پرستوی دیگر را نداشتم،می دانم به بهار سبز در فراسوی زندگی می اندیشیدی، و پرستو با بهار الفت دارد و در بهار نمی توان از پرستوخواست که بماند، اما، سکوتت دلم را پر از هراس کرده بود، دوست داشتم نجوایت را بشنوم، فدایت شوم که نشانه سیادت را بر گردن داری، نمادی که این روز ها ابوسفیان کاخ سفید هم سنگ آن را به سینه می زند. نمی دانم، مگر دنیا با تمام جاذبه های نفسانی که در نهایت به مرگ ختم می شود، چه دارد که همه چیز را به فراموشی سپرده اند، و تحقق آرمانهایشان را درسرزمین عجایب می جویند. سرزمین عجایبی که در غایت القصوای خیالی کامجویی هاو لذت پرستی های فانی خلاصه می شود. هر قطره از خون تو که به زمین می چکید ، انگار سیاهی شب را می شکافت، و من می پنداشتم این گوهر وجود فرزانگان است که نه به زمین ، بلکه به آسمان می چکد و در بالاترین معراج حیات اخروی نشانه تکلیف به عهدی است که با امام و ولایت بسته شده بود.
پ . ن.
1- در گرماگرم عملیات کربلای یک ، بچه هایی که زخمی می شدند ، امدادگران تنها با بستن پانسمانی که جلوی خونریزی را بگیرد  به یاری دوستان و سربازان آقا می شتافتند. و بعد دیگر درد بود و درد تا امکان بردن به عقبه میسر شود.
2- واقعا در حیرتم این چه نیرویی بود که علیرغم بدنهایی نحیف ، این سربازان کوچک ولایت را در هنگام جراحت سخت ، آرام می کرد.
3- شهید آوینی چه زیبا گفت :" در نظر آنان( دنیا طلبان) این عشق و دلباختگی کربلایی خشونت می نماید و آن جذبه های شهوانی سخیف عشق و می گویند که این عشق باید جایگزین آن خشونت شود ! آنکه با عقل کج افتاده خویش می اندیشد از کجا بداند که عشق کربلا چیست و آن آزادی و استقلال که ما در پی آنیم چگونه محقق می شود ؟ باید هم کربلا را آرمان تحقق نیافته بنامد . و مقصودشان از آن دوران غمباری که گذشته است ، دورانی است که عهد ازلی انسان در خون مردترین مردان و عاشقترین عاشقان و عارفترین عارفان تجدید می شد و از آن عهد است که شقایق سرخی می گیرد و یاس سپیدی آسمان رفعت می گیرد و زمین وسعت ..."
4- کاش گوشه ای از این دریای معرفت را می فهمیدیم و در منظومه حق جاری می شدیم  تا راز زیستن در شمس آسمانی حق را در می یافتیم.
5- گل واژه های این مطلب از شهید بزرگ آوینی است. 
خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات کربلای یک

عزیز دلم بعد از نبردی بی امان خسته شدی... بخواب... جانم به فدایت...که بستر وبالشی نیکوتر ازسنگ و خاک نیست. بخواب...که موج هیچ انفجاری را توان بر هم زدن آرامش دریایی تو نیست. انگار نه انگار که سوداگران مرگ در دوقدمی ات، به انتظار نشسته اند. بخواب که با بی اعتنایی ات خواب را بر چشم جباران زمان حرام کرده ای..
حال که درست می نگرم می بینم این بچه ها چه کردند  که راه صد ساله را یک شبه طی کردند و بر معراجی از نور قدم گذاشتند که بسیاری از سالکان و مدعیان سلوک در حسرت رسیدن به این راه که درطریقت نور جاری است ،با دهها سال شب زنده داری و روزها روزه داری ناکام ماندند.
فدایت شوم که تصویر زیبای امام را بر روی قلبت نشانده ای و با این نشان و نشانه مبشر عهدی ابدی با امام و ولایتی شدی که دنیای کفر هنوز در تفسیر حقیقت وجود آن عاجزند ، عجب محکی بود این جنگ سخت و در پی آن جنگ نرم در نشان دادن و تمییز حق از باطل .
چه قلیلند اهل حق که به درستی مفهوم عشق به ولایت را دریافتند و چه زیبا به معبود خود پیوستند. شهید آوینی چه درست دید آینده این کژدمان بدسیرت را که نوشت:" بعضی ها خود را در خیال فاسد خویش پهلوان پنبه می دیدند و قهرمان مبارزه با اختناق آخوندی(!) هر چه می خواستند می گفتند و هر نسبت دروغ که می شد می دادند و برای آزادی اشک تمساح می ریختند. و کسی نبود بپرسد " اگر اختناق است ، پس چرا شما هر غلطی که می خواهید می کنید و هر چه میل دارید می خورید و هیچ کس هم هیچ چیز نمی گوید..."آن هم در شرایطی که حزب الله از این همه آزادی و ولنگاری که در این کشور برای ضدانقلابیون وجود دارد، سخت گله مند است و از برخورد بسیار باز حضرات مسئولین ایدهم الله تعالی، دل خوشی ندارد؟"

پ . ن.
1- این عکس را برای اولین بار منتشر می کنم، مرحله دوم عملیات کربلای یک انجام شده بود و بچه ها بعد از نزدیک به دو روز و دو شب بیداری محلی برای اطراق درکشور عزیزمان و در شهر تازه آزاد شده مهران یافته بودند ، چقدر زیباست این صورت آرام ، که با دیدن هر باره ی آن به آرامشی بی بدیل دست می یابم.
2- گل واژه های این مطلب از شهید آوینی و دوست خوب شاعرم افشین اعلاء است .
3- جنگ تحمیلی پایان گرفت، اما مبارزه پایان نگرفته است. تا هستند کسانی که دم از نفاسات في العقد می زنند، پایانی بر این مبارزه متصور نیست.
4- مدتها است که دلم بال بال می زند تا باز از شهید سرلشگر حسن آبشناسان  یادی کنم، از شما دعوت می کنم تا این مطلب را حتما بخوانید!

خاطرات جنگ/ شهید گمنام / کربلای پنج

بر فرازبلند گیتی درهنگامه صبح با رمز یا زهرا(سلام الله علیها) آسمان روشن شد، خورشیدی دیگر از میان خورشیدهای بی شمار کهکشان لایتناهی با عنوان "کربلای پنج" ظاهر شد، در منظومه ای غریب ، در فاصله ای خیلی دور از مردمانی که در سرزمین های دور و دورتر که هیچ پیوندی آنان را به این کارزار بزرگ اتصال نمی داد، عالم همه درطواف عشق به زهرا و در سرچشمه جاذبه ای که هستی را بر محور نور بنا نهاده بود، درگیر نبرد با شیطان شدند.
عزیزم ، صبح شده بود که ترا دیدم، قافله عشق لحظاتی بود که قدم بر جاده آسفالته شلمچه – بصره گذاشته بود، سوار بر موتور شتابان می آمدی، انگار مشتاق بودی تا نفسی که برای لقای خدا آماده کرده بودی، تا امانتی که حامل عرش الرحمن است ، تقدیم یار کنی، میگ عراقی از پشت تو بی امان جاده را به راکت بسته بود، تو نگاهت به جلو بود و نمی دیدی، فریاد زدم، دیر شده بود، و بعد...، گیج انفجار، دود و خاکستر و خون بودم، خفاش عراقی که از بالای سرمان گذشت ، به سمت تو دویدم، زمین همچنان می لرزید، انگار به آسمان دیگری کوچ کرده بودیم. تکه های سیاه ترکش بر تمام بدنت نشسته بود، اجزای بدنت به تمامی بریده بریده شده بود، به راستی تا این جسم ظاهر بریده نشود، بالهای بهشتی بر کجا باید بنشیند؟، از روی زمین بلندت کردم، کوچک بودی و سبک، اما انگار کهکشان را به یاری فرشتگان بر روی دستانم گرفته بودم. احساس می کردم در آستانه پروازی، اگر آسمان دنیا بهشت است، آسمان بهشت کجاست که تو همچون پرنده ای کوچک در دل آن به پرواز در آمدی؟، احساس می کردم فرشتگان به تماشای تو آمد ه اند و مبهوت از تجلی این همه عشق دوباره به سجده در افتاده اند تا آسمان ها و زمین ، از کران تا کران باز هم به تسخیر کامل انسان در آید.
سوار بر ماشینت کردم، حفره ای برروی سینه ات ایجاد شده بود و خون از درون آن می جوشید ، انگار روزنه ای از بهشت بر پیکره ات گشوده بودند، چفیه ام را بر روی این زخم گذاشته بودم ، چشمانت باز بود، زمزمه می کردی، به سختی نجوایت را می شنیدم،زمزمه های آسمانی بود که بر زبانت جاری می شد،
«فان تکن الابدان للموت انشات فقتل امر بالسیف فی فضل الله»«اگر تمامی بدنها و جانها را مرگ خواهد ربود پس چه بهتر و والاتر که انسان زیر شمشیرها کشته شود برای رضای خدا و راه خدا»، دلم از حزن کلام آسمانیت غرق در ماتم شد، و اشکهایم در تلاقی با آن و درخشش خون تو طنین انداز شد. طیران فرشتگان را در کلام وحی می جستم ، دلم می خواست مثل تو پرواز کنم، اما بالهایم شکسته بود، می خواستم هم قدمت شوم ، اما گامهایم قدرت راه رفتن نداشت، می خواستم بگویم من هم می خواهم با تو بیایم، ولی صدایم در نمی آمد، اسیر بودم، غرق در گناه بودم و تنها با اشکهای چشمانم امید را از چشمان زیبای تو می جستم..
به بیمارستان صحرایی که رسیدیم ، امداد گران آمدند، دیگر کمی دیر شده بود، تو آخرین لبیکت را گفته بودی و به بالاترین معراج حیات طیبه اخروی رسیده بودی، پیکر پاکت را به معراج الشهدا بردند و من ماندم و زمان و مکان و حسرت...
پ . ن.
 1-هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت و مبداء منشاء حیات آنانند که چنین مرده اند ( شهید آوینی)
2- عکس بالا مربوط به عملیات کربلای یک است ، متاسفانه نتوانستم از این اتفاق عکاسی کنم، در به در دنبال مهدی محمدی هستم، چون او از ابتدا تا انتها از این اتفاق عکس گرفت، نگاتیوهایش سیاه و سفید بود برای همین تحویل روایت فتح نداد تا خودش چاپ کند، امیدوارم روزی پیدایش کنم.
3- گل واژه های این مطلب از شهید آوینی و شهید میر یوسف سیّد لو است.
4- در اين‌ عمليات‌ بزرگ‌ و طولاني‌ (حدود 70 روز) كه‌ با سنگين‌ترين‌ و بيشترين‌ پاتك‌هاي‌ دشمن‌ توام‌ بود، چندين‌ تن‌ از فرماندهان‌ برجسته‌ ايراني‌ مانند «حسين‌ خرازي» فرمانده‌ لشكر14 امام‌ حسين‌(7) از اصفهان، «يدالله‌ كلهر» قائم‌مقام‌ لشكر27 محمد رسول‌ الله(9) از تهران، «حجت‌الاسلام‌ والمسلمين‌ عبدالله‌ ميثمي» مسؤ‌ول‌ حوزه‌ نمايندگي‌ حضرت‌ امام(4) در قرارگاه‌ خاتم‌ الانبيأ9))، اسماعيل‌ دقايقي‌ فرمانده‌ لشكر9 بدر، هاشم‌ اعتمادي‌ فرمانده‌ تيپ‌ امام‌ حسن(7) محمدعلي‌ شاهمرادي‌ فرمانده‌ تيپ‌44 قمر بني‌هاشم، حاج‌ قاسم‌ ميرحسيني‌ قائم‌مقام‌ لشكر41 ثارالله، محمد فرومندي‌ قائم‌مقام‌ لشكر5 نصر و... به‌ شهادت‌ رسيدند.

خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات کربلای یک

عکس هایم را که به چاپ می رساندم، همیشه بعضی از دوستان به من خرده می گرفتند که چرا اینقدر از نمای بسته عکس می گیری، می پرسیدم جبهه را برای من تعریف کنید، فضای پر دود و خاک آیا می تواند کلیت فضای حاکم بر این سرزمین مقدس باشد، اصلا قداست با چه چیزی تعریف می شود، مگر نه این است که معنویت، معصومیت و عرفان را بچه های جنگ معنا می بخشند. نگاه کنید به این چهره ی نوجوان آسمان سیمایی که در زیر نقاب ضخیم گرد وغبار، باز هم چون ماه می درخشد و عطر لبخند می پراکند، این چهره های زیبا هستند که به آسمان معنا می بخشند. بگذارید زمین از آن زمینیان باشد، به آسمان چهره این نوجوانان بنگرید. خوب نگاه کنید، بارها و بارها بنگرید.این بچه ها ازعمق قلبهای یخ بسته شهرنشینان دل مرده به عشق ستاره به جبهه ها کوچ کرده اند. هر وقت دلم می گیرد به این عکس ها که حالا شده اند شیشه های شفافی که درخشش ستاره را تا عمق وجود نشان می دهند، پناه می آورم. و در خلوت خود آنها را می بویم، می بوسم و سفت در بغل می فشارمشان تا مبادا در عمق غفلت شب آنها را از من دور کنند . حالاخیلی ها دیگر شما را به یاد ندارند، دوران جنگ را دوران تلف شده عده ای سیاست مدار می پندارند، اما بدان تا من و بچه های عاشق که سیاست را در عشق به آسمان لایتناهی می بینیم ، هرگز حرف آنها را باور نخواهیم کرد. بگذار هر چه می خواهند بگویند، یک گوشه از لبخند زلال تو به سادگی جوابگوی همه ی هزیانهایی است که عده ای در سرمای شهرهای بزک شده با ال سی دی و ال ای دی به هم می بافند. عزیزم، چه خوب است که می توانم به تو پناه بیاورم، چطور می توانم با زبان الکنم قطره ای از عظمت رزمندگان دفاع مقدس و بسیجیان را با کلمات توصیف کنم، تنها این عکسهاست که شاید بر دل جوانانی که قلبهایشان همچون تو شفاف است، می نشیند. و اگر فقط به فقط این نگاه معصومانه ، این آرامش جاودانه و این لبخند پر رمز وراز ، تنها و تنها بر دل یک نوجوان و جوان بنشیند ، برای من کافیست. رو راست مدتی است که به جز بچه های جنگ ، هم نسلانی که عطر جبهه  هنوز بر مشامشان جاری است دیگر به کمتر کسی اعتماد می کنم. برای من حالا معیار فقط حضور در جبهه هاست، آنان که به دلایل کلاه شرعی در طولانی ترین جنگ قرن بیستم حضور نیافتند ، چه بهانه های واهی برای خود می تراشند، دیگر کمتر می توانم تحملشان کنم. اکنون فقط با جوانان نسل سوم ، که عاشقانه در جستجوی مفهوم عشقند کار دارم. و می توانم راز مگوی خود را فقط به فقط با آنها در میان بگذارم. بهانه ها کافیست، به راستی در رمز ورازی که در لبخند تو جاری است ، هم نسلانی که با هزار حیله و نیرنگ فرار را بر قرار ترجیح دادند ، شرم نمی کنند. بگذار آنها با حیله های خود به دنبال زمین باشند. خوشحالم که دستشان به کهکشان پر نور شما نمی رسد.اگر نه شما ستاره ها را می چیدند و برای چلچراغهای قصرهای زمینی شان استفاده می کردند!
عزیزم، خوشحالم که راز لبخند تو را دانشمندان کشف نکرده اند. 
پ .ن.
1- مفهوم واقعی لبخند مونا لیزا سالیان سال ذهن کاشفان آثار هنری را به خود مشغول كرده است ولی دانشمندان اخیراً به این نتیجه رسیدند كه توانسته اند راز آن را كشف كنند. به نقل از پایگاه اینترنتی اسكاتزمن، دانشمندان با استفاده از نرم افزای كه برای پی بردن به احساسات صورت طراحی شده است،‌ متوجه شده اند كه چهره مونا لیزا 83 درصد شاد، 9 درصد منزجر، 6 درصد هراسان و 2 درصد عصبانی است.
2- این عکس را در عملیات کربلای یک  گرفتم، در اوج جنگ، در اوج سختی ( گرچه حلاوت سختی برای دلبر نیز معنا پذیر نیست)، در اوج تشنگی، در اوج ایثار، به راستی چه حس غریبی بر صورت و لبخند این نوجوان رزمنده جاریست، که توان سخن گفتن از آن از عهده نوشته ها برنمی آید.
3- در همان زمان این عکس در مجله اطلاعات هفتگی به صورت پوستر وسط چاپ شد، وقتی برای اولین بار آن را در قطع بزرگ دیدم، احساس کردم کاش در این منظومه شادی می توانستم بیشتر و بیشتر از این چهر ه ها عکس بگیرم. و وقتی با شوق عکس را به دیگران نشان می دادم، همان وقت احساس کردم خیلی ها مرا در نمی یابند، حالا که واقعا شرمنده ام، شهدا ، خانواده هایشان ، ایثارگران، آزادگان و جانبازان دارند به گوشه انزوا می روند و تنها در یک هفته جنگ معنا می شوند...؟ شرم بر شما باد که باعث می شوید خانواده بزرگ شهدا از گرفتن سهمیه و... خجالت زده شوند.
4- به تابلوهای کوچه پس کوچه های محله مان نگاه می کنم، در پس هر اسم شهیدی یک لبخند نهفته است، به خدا باور کنید، هر چه شوق است از حس غریبی است که در این اسامی  جاریست، و خوشحالم ... به قول شهید آوینی:"چه خوبست که آنها نمی توانند تابلوهای کوچه ها و خیابانها را بکنند و راهیان کربلا را به دیار گمگشتگان فراموشی تبعید کنند ، اگر نه می کردند."
5- گل واژه های این مطلب اینبار همه از سخنان شهید آوینی است...
 
خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات کربلای یک / قسمت...

مرحله اول عملیات کربلای یک انجام شده بود، بچه ها از دل شب یکریز جنگیده بودند، تا بالاخره دشمن را از شهر مهران بیرون تاراندند. یک شب و یک روز از عملیات گذشته بود، بچه ها در دل شهر جا خوش کرده بودند و خستگی در می کردند. نزدیکی های غروب بود که به برو بچه های مشهد(تیپ 21 امام رضا(ع) )  ملحق شدم.
در واقع رژیم صدام پس از ناکامی در بازپس‌گیری فاو و برای جلوگیری از حملات گسترده ایران، طی یک استراتژی جدید اقدام به انجام چند حمله می‌کند که در این میان شهر مهران را به تصرف درمی‌آورد و با هیاهو آن را به رخ جهانیان می‌کشد. عملیات در مرحله اول آنچنان سهمگین و غافلگیر کننده انجام شد، که شايد بتوان گفت عمليات كربلاي 1 با توجه به محدوديت زمان در طراحي و تصميم گيري و وضعيت خاص منطقه در طول جنگ از بهترين و موفق ترين عملیاتها بود .برای اجراي اين طرح عمليات به بيش از 30 گردان نيروي زميني نياز داشت اما اين توان آماده نبود، اما امام فرموده بود:" قضيه مهران باید به سرعت حل شود".
برای بچه ها باور اینکه با کمترین تلفات توانسته بودند، دشمن را با وجود استحکامات زیاد شهر تقریبا متلاشی کنند، کمی عجیب به نظر می رسید، گروهی که در کنارشان اطراق کردم، تنها یک زخمی داشت.آن هم ترکشی بود که به پشت دست کوچکترین عضو گروه اصابت کرده بود. از این بابت بسیار خوشحال بودند. دوربینم را که در آوردم، زیر رگبار تیکه های بامزه بچه های گروه با لهجه شیرین مشهدی قرار گرفتم. دوربینم را به طرف دوست نوجوانی که ترکش خورده بود گرفتم. صورتش از خجالت گل انداخت. و توانستم شیرینی این لحظه را با لبخند زیبایش در دوربینم ثبت کنم. گفتم :" زخم دستت؟...خندید. خنده ای فارغ از تمام زخم ها و دردهای زمینی...و یک دم فکر کردم که این دست های کوچک ، سالهاست که حیثیت مرگ را به بازی گرفته اند... قبضه آرپی جی اش را به درخت تکیه داده بود، دم به دم هم نیم نگاهی به آن می انداخت. انگار با این نگاه ها می خواست بگوید، حالا حالاها اسیر منی، و افق های دوردست در انتظار ماست...آتش اشتیاق در کنار بچه ها بودن و به رزم وعزم اندیشیدن در نگاهش زبانه می کشید، چه کسی جرات داشت ، به واسطه این جراحت او را به عقب بخواند. امام فرموده بود بیایید ، پس آمده بودند تا نه از شهر مهران، نه از یک کشور، که از حیثیت عشق دفاع کنند.
پ.ن:
1- وضعیت عراق :عراق پس از تصرف مهران ، یگان های بیشتری در منطقه مستقر کرد. شهر مهران و اطراف آن تحت مسئولیت لشکر 17 زرهی از سپاه دوم عراق بود که با تیپ های 443،705 و 425 پیاده از آن دفاع می کرد. علاوه براین ، تیپ های 70 زرهی ، 59 مختلط و 501 پیاده در احتیاط نزدیک و تیپ 1 کماندویی کمی عقب تر در احتیاط قرار داشتند . در مجموع دشمن تا قبل از عملیات کربلای 1 دارای 42 گردان پیاده و 6 گردان زرهی در این منطقه بود.  اما درهمان مرحله اول در کمتر از بیست و چهار ساعت، دیگر عراقی ای در شهر دیده نمی شد!

2- وضعیت ایران : به دليل كمبود نيرو و وجود استحكامات دشمن ، محور باغ كشاورزي حذف و از محور قلاويزان و يال هاي آن تا رودخانه گاوي تلاش قوي تري انجام شود. سه مرحله براي تحقق اهداف عمليات در نظر گرفته شد : مرحله اول ، تأمين ارتفاعات قلاويزان تا روستاي امام زاده سيد حسن به عنوان مهم ترين فلش حمله كه مورد تأكيد فرماندهي كل بود . مرحله دوم ، تأمين انتهاي جبل حمرين تا شيار ميگ سوخته و در امتداد آن تأمين روستاي بهين بهروزان و هرمز آباد . مرحله سوم تصرف خاكريز والفجر3 كه از روستاي فرخ آباد تا زير ارتفاعات 223 قلاويزان امتداد داشت. اما در همان مرحله اول بچه ها  شهر مهران را به طور کامل به تصرف درآوردند. 

3- زخم دست!، گاهی زخم، موهبتی است که می توان در سایه آن به آرامشی دل انگیز رسید.اینجا زخم مرهم است. نشانه روشنی که عاشقان سرافراز را در چشم معشوق، جلوه بیشتری می بخشد.

4- اکنون مرحله ای از عملیات تمام شده بود، عاشقان بزمی را از سر گذرانده بودند و اکنون با یاد حلاوت دوشین، به بزمی دیگر می اندیشیدند.

5- چرا با توجه به گزارش فرماندهان ، امام فرمدند:" قضيه مهران باید به سرعت حل شود"، هنوز دریاها راز آرامش تو را درک نکرده اند..هنوز کوه ها از درک استواریت عاجز مانده اند...و پژواک این سوال، هنوز در قله های دوردست تکرار می شود: در کشاکش جنگی سخت و سهمگین، راز این سوال چیست؟

6- جا دارد از دوست شاعر و هنرمندم افشین اعلاء تشکر کنم که گل واژه های این مطلب همه از آن اوست...

جنگ به روایت تصویر/ بیت المقدس سه / بهزاد پروین قدس

من و تو مرده ايم . شهدا صدق و استقامت خويش را در آن عهد ازلي كه با خدا بسته بودند اثبات كردند . كاش ما در خيل منتظران شهادت باشيم . شعرشان اگر چه بس مغموم مي نمايد ، اما شعر مستي است . آنان را كه مي خواهند با نظر روانكاوانه در اين سرمستان ميكده عشق بنگرند هشدار باد كه مبادا نشاني از يأس در آنان بجويند . يأس از جنود شيطان است واينان وارسته اند از آن جهاني كه در سيطره شياطين است . گريه ، آبي است بر دل هاي سوخته شان . گريه اوج سرمستي است و اگر امروز روزگار فاش گفتن اسرار است ، بگذار اينان نيز فاش بگريند . امام كو كه به تماشاي رهروان خويش بنشيند ؟ آري ، ما از اين موهبت برخوردار بوديم كه انسان ديديم . ما يافتيم آنچه را كه ديگران نيافتند . ما همه افق هاي معنوي انسانيت را در شهدا تجربه كرديم . ما ايثار را ديديم كه چگونه تمثل مي يابد. عشق را هم، اميد را هم، زهد را هم، شجاعت را هم، كرامت را هم، عزت را هم، شوق را هم و همه آنچه را كه ديگران جز در مقام لفظ نشنيده اند، ما به چشم ديده ايم. ما ديديم كه چگونه كرامات انساني در عرصه مبارزه به فعليت مي رسند . ما معناي جهاد اصغر و اكبر را درك كرديم . آنچه را كه عرفاي دلسوخته حتي بر سردار نيافتند ، ما در شب هاي عمليات آزموديم . ما فرشتگان را ديديم كه چه سان عروج و نزول دارند . ما عرش را ديديم . ما زمزمه جويبارهاي بهشت را شنيديم . از مائده هاي بهشتي تناول كرديم و بر سرسفره حضرت ابراهيم نشستيم . ما در ركاب امام حسين ( ع ) جنگيديم . ما بي وفايي كوفيان را جبران كرديم ...
شهید آوینی

پ .ن.
1- یادداشتی یکی از مخاطبان سایت نوشته بود ، که دلم آتش گرفت، شهادت را به سخره گرفته بود، فکر می کنم عکس بالا و یادداشت شهید بزرگوار آوینی کفایت کند، من که هیچم!
2- "بسیجی؛ « یک بار مصرف»، «کانال پر کن»، «عاشق خاک‌ریز اول» " چقدر گفتند و شنیدیم اما هرگز آنها را نشناختیم...
3- ما مانده ایم و شهدا رفته اند ...
4- لحظاتی قبل از شهادتش بود. خون داشت از حنجره اش می زد بیرون و می ریخت روی رملها. چند ثانیه بیشتر مهمان این دنیا نبود. آنقدرها جایی از این دنیا اشغال نکرده بود. تراکمی که خریده بود، عشق آسمانی اش بود به امام. دیگر باید می رفت. آخرین نفسش بود. نه، هنوز چند نفسی جا داشت. هر نفسی که می کشید سینه اش می سوخت و خون از حنجره اش می زد بیرون. جمع و جور کرد خودش را تا چیزی بگوید، نتوانست. با دست خود اشاره کرد به جیب پیراهن خاکی اش. دوستش مجید جلوتر آمد و جیب پیراهن عباس را باز کرد. چیزی در جیب عباس نبود جز یک اسکناس ۱۰ تومانی که معلوم نبود چه جوری در آن غوغا نو و تا نخورده مانده بود. مجید اسکناس را بالا آورد و دید روی اسکناس نوشته شده؛ بابا عباس! برو گرسنه ات شد، شکلات بخر برای خودت. زود برگرد. دخترت فاطمه.

… و عباس به اینجا که رسید لبخندی زد و به شهادت رسید.

5- یادمان باشد که ما شرمنده و مدیون شهدا هستیم، مبادا به خانواده ی گرامی شهدا بی توجهی کنیم، شهدا زنده اند و ناظر!، فاطمه و خانواده شهدا همچنان منتظر هستند...
6- در عملیات کربلای یک، در ارتفاعات قلاجه مستقر بودیم تا فرمان آماده باش صادر شود و راهی منطقه شویم، با شهید بوذری از فیلمبرداران خوب روایت فتح در یک چادر بودیم، محل استقرارمان پر بود از عقرب، بعضی از بچه ها عقرب ها را می گرفتند و می کشتند، یادم است شهید بوذری چقدر تلاش داشت تا کسی عقربی را نکشد، می گفت داخل ظرفی بریزیم و در جایی دورتر آزادشان کنیم!.آنقدر ماه شده یود که بچه ها ، برایشان مسجل شده بود که او شهید می شود. راه به راه به او می گفتند که چقدر نور بالا می زند و سیمش وصل شده است. خوشحالم که توانستم مدتی در کنار او باشم. بوذری در عملیات کربلای پنج در شلمچه به شهادت رسید.
7- برای اولین بار در اتاق تدوین صدا و سیما شهید والا مقام" آوینی" را دیدم، صبح بود، دست نماز گرفته بود تا پشت میز مونتاژ بنشیند، راش های فیلم های روایت فتح را با وضو تدوین می کرد. بیخود نیست که روح بزرگ آوینی در فیلم هایش حضور دارد و هیچگاه از دیدن این فیلمها و شنیدن صدای زیبای او خسته نمی شویم. راستی چرا هیچگاه آخرین فیلم شهید آوینی در بوسنی از تلویریون پخش نشد؟
8- به خدا شهدا بوی گل می دادند، این را هم خودم حس کردم ، هم خیلی ها گفنتد ، همسر شهید آبشناسان در کتاب نیمه پنهان ماه به این مسئله اشاره کرده، اما چه کنیم که باورها ضعیف شده است.
9- اما وداع با شهدا و بوسه آخر خداحافظی...چقدر سخت است داغ جدایی...

[ چهارشنبه چهارم اسفند 1389 ] [ 13:20 ] [ محسن رحیمی ] [ ]
درباره وبلاگ


تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
موضوعات وب
امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان